بخشی از داستانی که می نویسم

خرید بک لینک

کاش زندگی پنجره ای بود

گاهن ک می گشودی وسردت بود

آن را می بستی

من در اتفاق به دنیا آمدم و گاهن اتفاق هایی در زندگی

چارپاره ام افتاده است اتفاق هایی از ان دست

که هر چه توی دست می چرخانی از گرما و تب و تاب نمی افتد

اتفاق هایی از ان دست سنگین که قبل از راست کردن شانه ها

زمینگیرت می کند چه می دانم از اون اتفاقهایی که تا به خودت

بیایی میبینی از حرارتش سوختی و کم کم داری یخ می زنی

چیزی برایت نمی ماند جز فکر و فکر و فکر

و فکر می کنی کجای رابطه ات کجای"دوستت دارمت"

می لنگید که با"دوستت دارمش" نرفت و به آن نرسید

به" خودت" فکرمی کنی که شرمنده اش شدی به خودی که

هیچوقت زورش به تو نرسیده کلی پیرش کردی این

روزها ، نمی دانم چرا حقیقتن این روزها کم آورده ام خسته شده ام مثل روزهای آخر پاییز

به حدی که دیگر زورم به "خودم" هم نمی رسد دلم برایش

میسوزد ...

یک هو کسی وارد خلوتت می شود مانند کماندار صیادی

که بالای سر صیدش می رسد و تمام تیرهایش را در بدن

صیدرها می کند و برای شکار بعدی اش هیچ تیری

ندارد و مجبور است تمام تیرهایش را از بدن زخمی ات

دوباره با گوشت بیرون بکشد

چه می دانم حودشان می گویند

عشق اما ...

اماعشق پاستیل نیست که اولش

شیرین باشد بعد دلت

را بزند ... بی خیال

حال می خواهم به شرح یکی از این اتفاق ها بپردازم

...

دنیایم را کارد بزنی خونی ازش نمی چکد...

ما را در سایت دنیایم را کارد بزنی خونی ازش نمی چکد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 4:20

صفحه بندی