پاشنه هایت را کوتاه تر بگیر
کفش هایت را در بیار
خودت را بگذار کنار
وبه قشنگ ترین زخم ها فکر کن
به دستانت که فاتح
ارتفاعات عمیق درد است
به نخی که بند است به قلبت
بر آخرین پنجره ی بسته ی این دیوار
به روزهای سق سیاهت در اولین گام هایت در این ابدیت بی حوصله
به چیزهایی که نبوده و نیست
مثل مادر ، مادربزرگ
به تکیه گاهت، به تختت، تابوتت
و شانه هایی که نمی کشند
حماقت و خستگی ت را
به امروز که تکه ای از دیروز است و
به فردایی که نیست و نیست و نیست
به نمدی که کلاه نمی شود برای این زمستان ها
به کوچه ای که رفته از تو باتمام خیابانی که کش می امد
زیر خستگی ات
به جنوبی ترین دریاها و شمالی ترین ابرها
که توووی رخت خوابت ریخته اند
به مزرعه های نمک که سبزترین
آبادی اند
در این بی آباد ترک خورده
به شهر
به جنوبی ترین شهر
به مرد جنوبی
که خودش را بالا آورد تووی همین بلوار ساحلی روبروی مجتمع ستاره جنوب
روی دستانی که کوچه را برد
چیزهایی مثل
مادر را و مادربزرگ را
خودت را بگذار دراز بکشد
خستگی در کند
خودت را دعوت کن به فنجانی ، حرف پریده از لب
با سیگاری که تو را تا هیچ می کشد...
و خاکستر می کند
توووی این بعدظهرهای لعنتی بندرعباس
دنیایم را کارد بزنی خونی ازش نمی چکد...
ما را در سایت دنیایم را کارد بزنی خونی ازش نمی چکد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38